X
تبلیغات
خورزمار (khorzemar)
                                Go to fullsize image

 

                                       تفسيريك ضرب المثل بختياري

          رهدُم دِرارُم خينِ كا شمس الدينِه     زِسَرُم دِرَوُردِن كُلَه نِمِدينِه

درزمان هاي نه چندان دور خاني ازخوانين  هفت لنگ به نام كا شمس الدين به دست يكي ازافراد چهارلنگ كشته شد. پسرمقتول به قصدانتقام خون پدراسب و زين و يراق تهيه و گرز اَرزِني و قمه وسايرادوات و مهمات مرسوم درآن زمان تدارك ديده و پاي درراه نهادو ازهمه حلاليت خواست و ازايل

جدا شد. درراه به يكي ازبزرگان چهارلنگ برخوردكردكه با خدم و حشم ونوكرو ديگرملازم به قصدتجارت به جايي ميرفت. خان پس ازوقوف برنيت پسرمقتول دستوراورا دستگيروبه درخت كناري بستندوباتركه بجان اوافتادندوزلف هايش بتراشيدندوبي شال وكلاه وچوغا و دبيت بصورت چواسِه برپشت اسب بستندوتحت الحفظ تا ورودي ايلش بازگرداندند. ايل بسوي جوان جوياي نام وناكام يورش بردندوپرسان كه ماوقع راحكايت كند. جوان كه ازشرمندگي وواماندگي ازانتقام بحالت نيمه ديوانه درآمده بود با گريه بيت گونه زيررا زيرلب نجواكرد و روايت كنند كه تالحظه مرگ اين بيت اززبانش نيفتاد:

        رهدُم دِرارُم خينِ كا شمس الدينِه            زِسَرُم دِرَوُردِن كُلَه نِمِدينِه

 پانويس ها: چواسه= سر و ته . برعكس

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا دادگرنژاد در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 و ساعت 14:15 |
 

       Go to fullsize image    Go to fullsize image    Go to fullsize image

درمراسم عروسی فتلاکه ازبستگان مادرعروس بود بعنوان شعرپایانی وعروس بران باصدای بلند خواند:

-- نون و پنیر و نعنا   دا عروس منده تنها

یکباره پدرعروس ازوسط جمعیت داد زد:

-- نون و پنیر و پونه    په مو گوزم من حونه ؟؟

+ نوشته شده توسط محمدرضا دادگرنژاد در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت 16:59 |
 

                     Go to fullsize image

                                           كارمند جدید

فتلا پس ازمدتها وتحمل بدبختی هابه استخدام شركت نفت درآمد. در اولين روز كار خود، با آبدارخانه تماس گرفت و فرياد زد:

-- یه گیلاس گهپ چایی بیارین سی مو یالا معطل نکنین

  صدايي از آن طرف پاسخ داد:

--شماره رو اشتباه گرفتین  احمق  مي دوني تو با كي داري حرف مي ‌زني؟

فتلا گفت: 

-- نه تو کی نی؟ 

صداي آن طرف گفت:

-- من مدير اداری شركت هستم، احمق

فتلا با لحني حق به جانب گفت:

--  تو چه؟ ادونی  با كي حرف ایزنی؟؟

مدير اجرايي گفت: 

-- نه شما؟

فتلا دست پاچه گفت:

-- خاب الهی شرگ که نونی 

 و سریع گوشی را قطع کرد.

+ نوشته شده توسط محمدرضا دادگرنژاد در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:27 |
 

   Go to fullsize image    Go to fullsize image        Go to fullsize image

ایطورکه اگن کریستف کلمب کاشف آمریکا اصلا ازدواج نکرد یعنی زینه نستید. بازایطور که ز زوون خس نلق اکنن به دلیلای زیر رغبتی به زینه گرهدن نداشت (خوشا ز حالس)

-- کیه بیدی؟

-- کیه خوی بری؟

--سی چه خوی بری؟

-- چطوری اری؟

-- کشف؟ په کفش دی چنه؟ یونم دات وانمت ناده یا ددوت؟

--چنه خوی کفش کنی؟-

-- سی چه فقط وا تو بری ها؟

-- اوچو که اری زینه یا دهدر هم هد؟

-- و هزارتا سی چه سی جه دیه

 نه مو میرام فهمیدین سی چه تا آخرعمر عازو مند؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط محمدرضا دادگرنژاد در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 16:0 |
 

                                             Go to fullsize image

                                         آمريکايي ها و لرها  

سه نفر آمريكايي و سه نفرلر با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند.....

  يكي از آمريكايي ها گفت: چطوره كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟

يكي از لرها گفت: صبر كن تا نشو نت بد يم .

  همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما لر ها سه نفري رفتند توي يك دستشويي و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد.

در دستشويي را زد و گفت: بليط، لطفا!

در دستشويي باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد.

   آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است. بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار لرها  را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند.

وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه تا لر هيچ بليطي نخريدند.

يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟

يكي از لر ها گفت: مهل بده تا نشونت بدیم

  سه آمريكايي و سه تالر سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك دستشويي و لر هاهم رفتند توي دستشويي بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از دستشويي بيرون آمد و رفت جلوي دستشويي آمريكايي ها و گفت: بليط ،بی زحمت

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا دادگرنژاد در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 15:34 |
 

فتلا عاشق یه دخترتهرانی میشه. ازش میپرسه :

-- اگم اسمت چنه؟؟

دخترباعشوه میگه :

-- اسم من تو همه باغا و باغچه ها هست. اگه گفتی چیه؟

فتلا میگه :

-- فهمیدم پشگل......

                              ****************************

روزی یه میخ بزرگ میره تو ماتحت فتلا. میره بیمارستان. دکتربعدازمعاینه میگه :

-- ده هزارتومن میگیرم درش میاره

فتلا با التماس میگه :

-- هزار تومن بگر خلس کن بالا تر نره

                   *********************************       

فتلا بانی چوپانی آهنگ بسیارقشنگی را میزد. رهگذری ایستاد و پرسید :

-- اصیل میزنی؟؟

فتلا جواب داد :

-- نه ز دهون ازنم اما بالاخره به سیلم هم فشا رایاهه

                     *************************************

فتلا یه روز می خواست حال گوسفنداشو بگیره بردشون چمن مصنوعی

                   ***************************************

از فتلا می پرسن :

--کدوم حیوونیه که برا نماز صبح آدما رو بیدارمیکنه ؟

فتلا میگه :

-- مونه بووم بیار ایکنه. بقیه مردمه نونم

+ نوشته شده توسط محمدرضا دادگرنژاد در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 15:26 |